تبليغاتX
آهوی ماه نهم
ما هیچ...ما نگاه...

  

 

ازعشق بدم می آید

از قرار /از عصر های عاشقانه

      از عطر/ از عطر های زنانه ای که با عطر های مردانه ای          

 مخلوط می شوند. 

از چندم هر ماه

از جمعه

 از لوبیای گرم شده

از این درون لجن گرفت

راستی٫خدا  خسته نمی شود تنهایی

در این غروب غلتیده به استکان

......................

از سرمه ای که باید غلیظ بکشم

 غلیظ بخوابم

 غلیظ بدنیا بیاییم

راستی مرا فردا عریانتر بدنیا آورید

می خواهم پرتاب کنم گل

سرخی را به سویت.شبلی

به سوی این آینه بر نمی گردد

و به سوی این ارتعاش نارنجی

ساعت چند است

باید نامه ای بنویسم

بن لادن از حج می آید

و به مردم افغانستان ولیمه می دهد

من بریده ام.

بوی خشخاش تازه از

مرزهای همسایه را.......ستی ساعت  چند است

شاید تلفن زنگ........در خانه امان خراب است

و چقدر بدم می آید از چارشنبه هایی که عصر دارند 

مثل عصر محمد

مثل بوداهای چند هزار ساله ی

 گریه هایت

و بدم می آید از عصر

از گریستن های احتمالی

از قرار قبلی

از حکومت ماهیچه های طولانی

از پرندگی ها ی خودم به من نگاه کن

 به این روسپی تسلیم

که زیر چتر نارنجها می جنگد

 تا خدا تنها نماند

به این روسپی مهربان

 که در دلت مانده ی شنوی

زنی در پشت نخ های ضخیم

به انتظار زنگ تلفن

نارنج پوست می کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:33  توسط سمیه عادلی(سحر)  | 

    

      

       كافه .....صداي نغمه هاي تركي باد

   پيچيده  در   شوباد هاي  داغ  مرداد

   مي آمد از  سوي ترن زن در  سپيده

   پيچيده در خون بال يك پروانه در باد

 

 

   عطر  اقاقي هاي   پيچيده    به   چادر

   دامن كشان از كوچه هايم در عبوري

   از  پنجره   بال   كبوتر   مي وزد   باد

   مي ترسم از اين فاصله از من چه دوري

 

  در نيمه هاي   دوم  ارديبهشتم

   دنباله ي   رقص تو لائيك است درمن

   دارم ادامه مي دهم    شعري   برايت

   سرمه بكش بر چشمهاي خسته ي زن

 

   عطر  اقاقي هاي   پيچيده به  چادر

   زن از درون يك پرنده چله مي بست

   مايل   به خوني از شراب استكانها

   اين شورش زيتوني بال پرنده است

 

    جا مانده يك پروانه آن سوي ترن ها

   با اين صداي گريه ي پيچيده در مي

   جريان نمي گيرد كسي از دستهايم

   در آخرين واگن...... قطار بعدي ري

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:17  توسط سمیه عادلی(سحر)  | 

 

ساعتی و یک مسافر تنها که می رسد

در انحنای قهوه ای کوچه های تر

در باز می شود و حجم تیز عطر

زیر فشار گرم همان بوسه های نر

در باز می شود و ناگهان تو

انکار سگ زده ی تلخ کافه ها

رد می شود کسی از ناگهان خود

اجبار سرمه ی آهو و نافه ها 

در من شروع شرجی باران حادثه

رقصیده مردی از این خون کلافه ها

دیگر بس است پیرهن استخوان زده

در لابلای جاری سرخ ملافه ها 

در بسته می شودوناگهان من

"یک زن که از بشارت انسان شدن پر است"

دارد کنار می رود از خون خسته اش

بر باد می رود از هر چه چادر است

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 10:4  توسط سمیه عادلی(سحر)  | 

زنان   عشایر   و  اندوه   تو

افق گم شده در سکوت بهار

در اسلیمی   دود  سیگارتان

گره  خورده  اندوه  باران و یار

 

نمی گریم و خنده سر می دهم

که تا شک به جهل    زنانه کنی

معمای   هر چه   بلوز و خودت

و لبخندی     از عاشقانه   کنی...

 

ترک خورده دستم در اقلیم عشق

هراس  دو      آهو مرا    می دود

د ر اندوه   حجم   غلیظ     تنی

مرا باغ همسایه بر    می دهد

 

زنی... از نگاهت نفس تازه کرد

در اقلیم      خاکستری  عبور

دو خلسه  بدون جراحت   و تو

دو دیوان ملافه پر از هر چه نور ...

 

در آئینه چل  تکه   از چشمتان

ز هاشور آبی    اسلیمی است

که معماری گریه ی   هر چه زن

تشنج کنان در غمی جاری است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 9:22  توسط سمیه عادلی(سحر)  | 

 

هشتي ٬شراب ٬ كوچه ٬ ديوار پشت ديوار

يك اتفاق مبهم بسيار پشت بسيار

 

يك خانقاه گم شد در ازدحام يك رقص 

انگور ها رهيدند ٬دستار پشت دستا ر

 

عريان و نرم زائيد در انتهاي مشرق

خورشيد زرد كهنه بيدار پشت بيدار

 

يك زن سكوت كرده در گوشه هاي روحش

پاشيده در جنونش تكرار  پشت تكرار

 

يك كاروان توهم دامن كش نگاهت

فنجان قهوه ومي ٬ سيگار پشت سيگار

 

با گردباد و فانوس از كوچه ها گذر كرد

عريان و مست ودر هم بازار پشت بازار...

Daf_(1)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:45  توسط سمیه عادلی(سحر)  | 

 


این مغازله ی بی هیچ

که مرا به خود می خواند

به پای مسیحی که مریم وار دوستش می دارم

مال شما نبود؟

به همین زخم های بی بابا

کوتاه بیائید

  !  که جنون باید


جدول

 

گم می شوم در کوچه های گذر

وگام ها  آرام آرام قصه ء عبور را
در گوش شب زمزمه میکند!
صدائی نیست...نه  جز صدای جیرجیرکی
که ترانه خوان شب بود
وبیدار همیشگی!!!
وماه   گاه از پشت ابر
به لبخندی  همگام  راهم میشد
ستاره در چشمک های مداوم
حضور خویش به رخ میکشید
ومن گم کرده خویش
گم کرده راه
در میانه  حس  بودن یا نبودن
ماندن یا رفتن
جدول همیشگی زندگیم را
در ذهنی  بیقرار...حل میکنم!
حروف  و  واژه ها ی؛ بودن؛
 چه ناهمخوان وسر گردانند!!!
وجدول ذهن آشفته وبی جواب
مانده است!!
بودن یا نبودن  را ... سوالی نیست!!!
میشود؛ بود؛ مگر... در نبودن های
احساس وعاطفه؟!
میتوان؛ نبود؛ مگر در
طپش قلبی که  نا مراد
چشم دوخته بود
 به امیدهای بی نصیب
خیالهای بی حقیقت
رویاهای دست نیافتنی
آرزوهای.... بی هیچ تلاشی
آشکارا  بی سرانجام !!!
میشد بود مگر؟!....میشد نبود مگر؟!
جدول احساس وذهن
 وروح واندیشه ام را قلمی دیگر باید !!!
احساسی تازه تر...!!!

پیمانه-اهو ماه نهم
پیمانه ای    ساقی  بده ،  تا من شفای   دل  کنم
این قلب افسون گشته را ، از هجر او غافل  کنم
جامی بده  مّی را بریز، امشب تو سر مستم بکن
غافل مرا از خویشتن  ، وز آنچه که هستم بکن
جامم شده خالی ز مّی ، پیمانه ام  گشته تهّی
پرکن قدّح ساقی که من، در آسمان یابم رهی
پیمانه ام    را  مشکنی !
مّی را مریزی بر زمین!
زیرا  به  قلب   عاشقم
مرحم ندارم غیر ازاین!!!
مستم ولی افسرده ام ، با غصه  مّی را خورده ام
از فرط  مستی  ساقیا  ، از یاد   خود را  برده ام
اما فراموشم    نشد،    درد   جدائی   ساقیا !!!
با جام لبریز از شراب  ، آرام  سوی  من  بیا
پیمانه ام را مشکنی،‌مّی را مریزی بر زمین
زیرا به قلب عاشقم، مرحم ندارم غیرازاین!!!!
......
هرچند   لبریزم ز مّی ، اما  تو پرکن جام من
مستی بده بر جان من، بر این دل ناکام  من!!!!
خالی شده تنُگ شراب
یک تنُگ دیگر هم   بیآر
خواهم ز مستی جان دهم
راهی شوم بر آن دیار!!!
پیمانه ام را مشکنی،‌مّی را مریزی بر زمین
زیرا به قلب عاشقم، مرحم ندارم غیر ازاین!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:31  توسط سمیه عادلی(سحر)  | 

 

بعد از شراب خسته ی باران باورم

حاشانکن نگاه خودت مانده در تنم

در ارتفاع     خستگی     بادهای دور

در انزوای شرجی     رقصان دامنم

دارد مچاله می کندم این سماع سرخ

عین القضات بوسه ی این احتمالها

دیوانه می شوم از بوی اسمتان

در این مجال قهوه ای از ماه و سالها

دنباله ی نگاه تو در ساغر عبور

آواز گمشده در گریه ی جنوب

آهوی گمشده در بطن گریه ات

با داغ خسته ی مردا ن بی غروب

در من برقص آتش دي ماه خستگي

دف مي زند زني از بطن خلسه ها

دنباله ي نگاه شما بلخ بي غروب

مي پاشد از خودش غزل و اشك و پرسه ها

اينجا عبور قرمز دامن سفيد شد

حالا عبوركن از مرز جمعه ها

باگيس هاي پر از قهوه هاي تلخ

چين مي خورد جنوب تنم در دوشنبه ها ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 11:19  توسط سمیه عادلی(سحر)  | 

 

فراموش نکن٬ نه هرگز فراموش نکن٬

ساعت مشترک همه ی روزهای      مه گرفته ی  جهان را

فراسوی  مدرن  شدن    در   این    جهان    افسار   گسیخته

فراموش نکن ٬ نه هرگز فراموش نکن٬

در برگ   ریز  مشترک این پائی ز تا   آهوی  نه    ماهه ی

این     خانقاه   لائیک شود در تو ...در خون ... در باده...

که تا شای  د اتفاق بیفتم بر کرانه ی تمام میدان های آزادی

جهان ٬ شناور در این مهتاب    مه گرفته تا ن ا آشنا   عبور

کنم تا شاید اتفاق بیفتم ...

مانند  پرنده ای    که دف    می زند دنباله ی پیراهنی را در

باد که تا شاید اتفاق بیفتم با تو در تمام آواز های ساربانان

سرگردان    جنوب که تا شاید اتفاق بیفتم    در پائیز پر خش

خش این حوالی که تا شاید اتفاق بیفتم...

فراموش نکن ٬ نه هرگز فراموش نکن..

 


دیگر آمدنی نیستی

می دانم...

سرگردان میان  لذت ورنج

لابلای جریان عمیق فیروزه

می شنوی؟؟؟

دستها

بلند شعله ور سینه ات را

در رگه ها ی نارنجی آغوش

سر رفته اند٬

که دیگر آمدنی نیستی و...

لابلای خرد شدنم

در ته این کبود گمشده

تا ندانم امواج این جنون

از کدام زاویه ی جهان

غلظت نگاه تو را گریسته اند

تا برگردی

وشکاف های یخه ام

در خط های سردر گم پیراهنت

رونق بگیرند...

تا برگردی

و ادامه ی بازار های جهان را دفن کنی

در چشمانی گیج و

چادری در باد...

و دستهایت که نه

وتنت

بوی سیگار که نه

یاسی آتش زده میان دو انگشتت 

با خونی 

که از کتابخانه های عمومی جهان جاریست...

تا میشی نگاهت

که در آن

مادیانی

در رستاخیز کاغذ ها و رنج ها

می چکد

روی اقلیم غلیظ سینه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:42  توسط سمیه عادلی(سحر)  | 

 

اين هم شعر جشنواره كه با تمام دلبستگي  و

عشقبستگي كه بهش داشتم اما  دلم  نمي خواست 

بنويسمش اما بخاطر ي دوست ...

به امام رضای  غریب...

می گویند:

تاریخ هسته ی اصلی کاروان خلقت است.

از بازار برده فروشان مغربی

تا جغرافیای غریب مشرق

بگذریم...

بالا بلند!

دشتها غرابت معصوم

نان و انگور را هی می زنند

تا آهوان فراسوی دشتها

آهای!!!

با توام!

هی ممتد نورانی در حاشیه ی مشرق!

می شنوی:

"های هوی مستها پیچیده در بن بستها"

تا  شراب   روشن مردادی سگ مستها

از مدار باد و بوسه هجرت و اندوه و درد

انتشا  ر هشتمین   دامان   اندر   دستها

تو پر از محمل در این اشک و سکوت و باد ومی

کاروان در کاروان   غربت نشین  هستها

از  شمال شرقی  اسلیمی  دامان تو

می وزد بال کبوتر در جنون...

  و من با تعدد خاکستری گریه های شبانه

با چشمانی گیج و

چادری در باد

و دستهایی

که از اعتبار جنون آنسوی پندارها لبریزند

وتو

که امتداد فراخ کبوتری و تغزل...

آهای می شنوی!

آهوان در دشتها انگار یا هو می کشند

و اینجا همیشه پنجره در انتظار

گیسوئیست...

بالا بلند!

گیسو بپاش گندم مستم نمی دهند

آئینه های  باده پرست م نمی دهند

صد خانقاه و آینه و کوچه و شراب

انگور هشت ساله به دستم نمی دهند

هی شمس گمشده در کوچه های شهر

یک جام باده دست به دستم  نمی دهند

این خاک بوی باده ی چل ساله می دهد

راهی ا ز این خرابه ی   پستم نمی دهند

بالا بلند!

برقص برمدادهایم

ترک ترک در باد

بالا بلند!

باده در باد ...

خانه در باد...

دیوانه در باد...

با خونی که کتابخانه های عمومی جهان جاریست

برقص  !

برقص تا بوی غریب خراسانی تنت

ازنورهاو اشک ها و دشت ها

بگذرد

و تو با هر چه شراب عاشق

عبور می کنی

از سایه ی خلافت گندمزار ها...

بالا بلند !

ما وصل بدین جامیم در حادثه ای از دور

یا هشت وصال از می یا هشت لب از انگور!!!

                                                                                     

                                                                                                            

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:17  توسط سمیه عادلی(سحر)  |